تبليغاتX
Story Shop

نمي دانست،دل گرفته اش از غروب جمعه چوب مي خورد يا دير كردن شوهرش.

با خود مي گفت ديگر بايد پيدايش شود.

آهنگ ملايمي گذاشت و مجله اي كه تازه خريده بود باز كرد.

مشغول خواندن فال مربوط به ماه تولدش شد.....

اين روزها معشوقه تان را بيشتر از هميشه دوست داريد.

منتظر يك دسته گل از او باشيد.

لبخند بر لبانش نشست.هميشه فال هايش درست بودند.صداي ترمز ناگهاني را در كوچه شنيد.دلش به يكباره ريخت .....به سمت كوچه دويد.

گل هاي پرپر در كوچه پخش بود.

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 23:19 |

 

پسر نوجوان دلش براي دوست تلفني اش كه تا به حال نديده بود،تنگ شده بود.چندين بار شماره را گرفت اما پدر دختر جواب مي داد.موقع بيرون آمدن از باجه كلي با دختري كه بيرون معطّلش كرده بود.مشاجره كرد.دخترك داخل شد وبه سرعت شماره كسي را مي گرفت كه از او دور مي شد.

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 21:32 |

 

مامان اگه بابا بميره تو گريه مي كني؟

زبو نتو گاز بگير اين چه حرفيه.......

مدتي بعد پسرك در حالي كه  به شدت سر مزار مادرش اشك مي ريخت . پدرش را ديد كه به خاله مجردش ذل زده است.

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 23:36 |

 

                                 « سا لن تئا تر » 

بعد از مدّت ها تمرين و زحمت زياد بچّه هاي گروه، نمايشمان به اجرا رسيد ، ، حالم بد بود بر خلاف همه بچّه ها  كه مي گفتند و مي خنديدند تو حال خودم بودم و يك گوشه نشسته بودم.   هادي گريم اش 

تمام شده بود ، آمد و گفت : رضا ، چته ، يه ربع بيشتر نمونده ، پا شو حس بگير ، سا لن داره پر مي شه ، آ بروي ما رو نبري مثلاً نقش اوّلي ،

كارگردان از من خيالش راحت بود تا لحظه آخرهم داشت روي نقش رو

به روي من كار مي كرد ،‌ همش با زهرا صحبت مي كرد مي گفت : اونجايي كه رضا مي آد و بهت گل مي ده ، براش ناز كن ، زود گلُ ازش

نگيري ، يه طوري كه تما شا چي بفهمه ، دوستش نداري .

بعد آ مد طرف من گفت : تو هم يادت نره رضا ، يه طوري بازي كني كه

خيلي عاشقي ، دقّت كن ، بعد رو به همه كرد و گفت :‌ بچّه ها آمده اين سا لن پُر شده ، امّا من همش فكر رو‍‍‍‍ژان بودم ، باهاش دعوا كرده بودم .

اصلاً هيچ وقت نبايد مي آوردمش تا تمرين ام رو ببيند ، تقصير من نبود مقصر خود روژان بود كه دعوا را شروع كرد .

  من كلّي بهش گفتم : بابا اينها نقشٍ، الكي ٍ ، نمايشه ، من فقط تو را دوست دارم ، اصلاً علاقه اي به زهرا ندارم ، اون فقط ،‌ نمايش ،

تو گو شش نمي رفت مي گفت : نه دروغ ميگي ، من خودم ديدم كه

بهش گُل دادي ، توي پر رو منو دعوت كردي اونجا كه بگي زهرا رو

دوست داري ، گفتم : روژان باور كن اشتباه مي كني ، چرا متوجّه نيستي

اون نمايشه ، روژان اشتباه مي كرد دستِ خودش نبود ، اون بيمار بود ، ولي من دوستش داشتم ، اون بيماري رواني داشت ولي من خيلي زياد

دوستش داشتم ، اون صداقت داشت ،‌ پاك بود .

جمعّيت در سالن پر بود ، پرده باز شد ، چقدر دوست داشتم روژان اشتباه

نمي كرد والان وسط تماشاچي ها بود ومنو مي ديد ، اون بيمار بود ولي من دوستش داشتم ، نمايش شروع شد ، زهرا و سارا رفتند و

مشغول بازي شدند ، هادي هم رفت و ديالوگ هاش رو گفت آمد ، نوبت

من بود نگران بودم ، نمي دونستم ديالوگ ها يادم مانده يا نه ، يه نفس عميق كشيدم به خاطر بچّه ها هم كه شده بود نبايد خراب مي كردم بايد

درست بازي مي كردم ،  بچّه ها  زحمت كشيده بودند، شاخه گُل را گرفتم آمدم روي صحنه ، زهرا از همان اوّل قشنگ بازي مي كرد ، قشنگ ناز مي كرد ، رفتم رو به رويش ، شاخه گُل رو گرفتم طرفش و

گفتم : بانوي شهر قصّه هاي من ، از چه بر من ناز مي كني ، مگر نه اينكه من شاهزاده ام تو ملكه اين ديارخواهي شد . زهرا اخم كرد و

بي اعتنا بود ، قشنگ بازي مي كرد ، خوب ناز مي كرد ، همه فهميده بودند كه برام ناز مي كنه ، امّا اين نمايش بود ، كاش روژان اين را

مي فهميد ، تقصير نداشت اون بيمار بود ، ولي من دوستش داشتم ، يك

دفعه صداشو از ميان تماشا چي ها شنيدم ، باورم نمي شد ، بلند

مي خنديد ، ديوانه وار ، فرياد كشيد حقّته ، لياقتت همينه كه اين برات ناز كنه .

                                مهدي صباغي       

 

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 0:20 |

زن عصباني و با فرياد گفت :ديگه خسته شدم پليسي ام شد شغل ،همش ما موريت ،طلاق مي خوام ،همين فردا........

مرد :اه بس كن ديگه ،مشاجره بالا گرفت.در همين حين يكي از مقامات با مرد تماس گرفت و گفت:همين امشب بايد تا صبح جسد زني كه تو جنگل مخفي پيدا كنيد.

مرد:آخه قربان .... قربان ،ما تا همين الان داشتيم مي گشتيم،مهال تو جنگل باشه

همين كه گفتم ،تق گوشي رو گذاشت.

مرد مي دانست جسد زن در جنگل شايعه است چند لحظه در فكر فرو رفت.

بعد رو به زن كرد و گفت :عزيزم حق با توست.آماده شو مي خوام ببرمت گردش ....

جنگل

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 0:40 |

آخر اوستا را مي كشم  

16 سال بيشتر نداشت. نميدانست عاقبت اين كار چه ميشود.آنقدراز سوي اوستا تحقير شده بود كه انگيزه كشتنش را پيدا كرده بود.آخرين بار هم كه به خاطر دير آمدن پنج روز حقوقش را كم كرده بود.

اوستا پشت دخل پول ها را مي شمرد و از دخل امروز راضي بود.در حالي كه مي خنديدو شكم بزرگش تكان مي خورد،گفت:پسر گور مرگت ديروز كه نبودي،مي دوني چكار كردم،يه چيزي خريدم كه اگه نبودم نتوني هر غلطي كه دلت خواست بكني.درست پشت سر اوستا با دو دستش ميلگرد را در هوا نگه داشته بود.دوباره اهانت شنيد ،حرف اوستا رو نيمه كاره نگه داشت.چند ضربه محكم به سر اوستا كوبيد .اوستا با صورتي غرق در خون به زمين افتاد،پسرك نفس نفس مي زد،آخر اوستا را كشت .ناگهان چشمهايش به دفتر چه راهنماي دوربين مدار بسته افتاد.

 

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 1:50 |

اتو بوس با سرعت زير باران مي رفت.

مرد جوان به بيرون و بارش باران نگاه مي كرد،چهرهاش كاملا غمگين به نظر مي رسيد درحالي كه اشكش سرازير بود گفت:

من،اون ،بارون

دو دختر جوان در صندلي كنار نشسته بودندو كلي به مرد جوان خنديدند.

چند روز بعد،

همه مشغول غذا خوردن بودند .مادر به دخترك گفت :چرا ماتت زده ،غذات سرد شد.

دخترك در حالي كه به نقطه اي خيره شده بود گفت:

ما،بارون ،اتوبوس،صورتش دلنشين بود.

 

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 0:31 |

بنام خدا

«دوباره»

 

نم نم باران مي باريد،هيچ كس در جاده مار پيچ كه اطرافش را درختان سر سبز پوشانده بودند ،نبود.صداي اتومبيلي از دور مي آمد .جاده لغزنده بود ،زوج جوان شيشه ها را پايين داده بودند و از بارش آرام باران در حالي كه بگو بخند مي كردند لذت مي بردند .

درون ماشين غوغايي بود ،مرد جوان بي آنكه توجهي به جاده داشته باشد تنها با همسرش

سر گرم بود .و از سر ذوق ويراژ مي داد ،ناگهان اتومبيل بر سطح جاده لغزيد،

تمام تصوير هاي زيبايي كه در دل زوج جوان جان داشت يكباره مرد .ماشين چند بار دور خود چرخيد و به دره سقوط كرد .

غوغا ي شاد درون ماشين يك آن جاي خود را به غوغايي هراس آلود سپرد.

صداي «نه»گفتن مردو «جيغ»زن تا به ارش مي رسيد.بعد از آن، صداي مهيبي از پرتاب شدن ماشين به ته دره بلند شد.مرد جوان ديگر چيزي نفهميد .

جنازه زن از ماشين به بيرون پرتاب شده بود و خون مرد تمام ماشين را فرا گرفته بود .

بعد از چند لحظه به خود آمد ،از ماشين بيرون آمده بود .به جنازه خودش نگاه كرد تعجب كرد .يكباره به طرف جنازه همسرش دويدو در حالي كه گريه مي كرد. اسمش را فرياد مي كشيد بالاي سر او نشست،شيون مي كرد ،اصلا طاقت نداشت جنازه خون آلود همسرش را ببيند.در حالي كه همين طور گريه مي كرد صداي زن را از پشت سر شنيد.

بر گشت ،نگاهش كرد.زن در حالي كه دستش را به سوي او دراز كرده بود لبخندي زد و گفت :پاشو بريم اونجا زندگي رو از نو شروع مي كنيم.

 

+ نوشته شده توسط مهدی صباغی در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 13:34 |


Powered By
BLOGFA.COM